شوپ بلاگ

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد

                                      

                                                                    







ADS


داستان پابوسي خاله
 
پابوسی خاله
https://shahvani.com/dastan/پابوسی-خاله
Translate this page
پابوسی خاله. 1391/12/28. ارباب و برده. مدتي بود كه از طريق اينترنت با حس فوت فتيشي و بردگي براي خانمها و بوسيدن پا هاي اونها آشنا شده بودم و كم كم خودم هم به اين احساس علاقمند شدم.ولي چون دخنر یا خانمی هم حس با خودم پیدا نکرده …. اميدوارم که از قسمت قبلی داستان خوشتون اومده باشه. قسمت دومش را تقديمتون میکنم. خوشحال ميشم که …
داستان من و زن دایی الهام جونم! – بازی آنلاین
www.flashkhor.com › … › علم، فرهنگ، هنر › ادبیات › داستان و رمان
Translate this page
Aug 29, 2014 – 7 posts – ‎6 authors
نقل قول: داستان برمیگرده به خیلی وقت پیش تر ازاینا،موقعی که من همش ۷ سالم بود و عزیز دردونه دایی محسن.اون زمان هر پنجشنبه دایی می اومد خونه ما و شب بند و بساط شامو برمیداشتیم و با پیکان آلبالویی دایی می زدیم بیرون ،بعد از شام دایی بازم بر میگشت خونه ما و تا نصفه های شب باهم شوخی میکردیم و خوش …
(Fetish Stories) داستان های فتیش – صفحه 3 – انجمن لوتی
https://www.looti.net/12_540_3.html
Translate this page
بعلاوه مارشا داستان های عجیبی از روش های تربیتی میس مارگو شنیده بود! بعضی از والدین می … مامان بذار حال کنیم! – اگه پدرت زنده بود، اینطوری صحبت نمی کردی. – اَه گاییدی! بذار حال کنیم! مارشا آهی کشید و شروع به گریستن کرد. – جن هیچ امیدی به اون نیست! دیگه نمی دونم چیکار …… اگه اجازه بدين من پابوس شما بشم و … من كاملا جا خورد …
lena on Instagram: “قسمت هشتم;دیگه جورابمو شستم و اومدم بیرون هم خالی …
https://www.instagram.com/p/BSx63gwFaEc/ – Translate this page
Apr 12, 2017 – 221 Likes, 20 Comments – lena (@daastan_slave) on Instagram: “قسمت هشتم;دیگه جورابمو شستم و اومدم بیرون هم خالی ناراحت بودم ازینکه چرا واقعا خالمینا میخوان من…”
رام کردن برده! | خفن – WordPress.com
https://xxxkhafanxxx.wordpress.com/2010/05/12/رام-کردن-برده/
Translate this page
May 12, 2010 – اسم من سمانست من با برادرم زندگی میکردم که 25 سالش بود . پدر مادرمون 1 سال پیش تو تصادف فوت کرده بودند . من خیلی به اونها وابسته بودم و زیاد حرف برادرم رو گوش نمیدادم . همش میخواست رییس بازی در بیاره . داستان از آنجا شروع شد كه برادرم عازم سفر شد و من…

 







NS